تبليغاتX
مترسک
یاوه گویی های یک موجود مثلا زنده
 

شب..

شب که میشه، تو کوچه ی غم

اشک من میشه ستاره

من...

چشمامو به ابرا میدم

آسمون بارون می باره..

..

پ.ن۱: نشسته ای توی یک کافه دنج و یکی دارد برایت حرف می زند، از خودش می گوید ، از تو می گوید، از این می گوید که چقدر تو برای آرامش بخشی و... ولی تو داری به صدایی که توی کافه هست گوش می کنی، صدای عماد رام که دارد می خواند و تو را با خود می برد به تمام پاییزهای مه آلودی که به یاد می آوری و نمی آوری...

 

پ.ن۲: قبل تر ها..پاییز که می شد..وقتی باران می آمد، وقتی آدم ها خودشان را با خودشان جمع می کردند توی خیابان و صورت ها از سرما سرخ بود، وقتی مه می زد، آن وقت ها اگر آهنگ عاشقانه ای می شنیدم..دلم هری می ریخت پایین و یاد تمام خاطرات تیله ای ام از پاییز و آدم هایش می افتادم..اما اینروزها فرق کردم انگار..می ترسم..می ترسم دیگر هیچ وقت، هیچ کس دلم را نلرزاند...

 

پ.ن۳: تیله زیباست. انقدر که وقتی داری تیله بازی می کنی انقدر محو رنگ هایش هستی که متوجه به هم خوردن صدای تیله ها نمی شوی..  

 

پ.ن۴:بعد از مدت ها بدون هیچ خود سانسوری..نوشتم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 0:31  توسط فرناز فرضی  | 

۱. ایستاده ام در ایستگاه مترو. منتظر. مثل همه. پاهایم را جفت کرده ام طوری که وقتی از بالا نگاه میکنی از مربع موزاییک خارج نشود. شال گردنم دور گردنم پیچیدم و روی دهان و دماغم. نفس که میکشم گرمایش را احساس می کنم. عینکم بخار می کند. آدم ها برای لحظه ای یعنی درست تا بازدم بعدی تار می شوند و تا می خواهند به حالت اولیه شان برگردند، بازدم بعدی ام امانشان نمی دهد و این تصاویر همینطور ادامه دارد تا لحظه ای که قطار جلوی پایم می ایستد، یعنی همانجایی که مربع با چهار تا زاویه هایش مدت هاست ایستاده...

 

۲. گفت آرام تر می شوی، شاید هم شده ای و خودت هنوز انقدر سرگرم خودت هستی که متوجهش نشدی.. خوب که دقت می کنم انگار واقعا آرام شده ام و صبرم کمی بیشتر شده..هر چه که هست این تغییر گرمم می کند..

 

۳. تو یک بازنده ای!

پ.ن: این را گفتم که تلاشت را بکنی که برنده شوی .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 23:19  توسط فرناز فرضی  | 

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر سفر نکنی

اگر کتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش نکنی

...

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری کن

بگذار به آرامی بمیری

...

 

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 21:14  توسط فرناز فرضی  | 

۱. گاهی وقت ها انقدر پر میشی از حجم واژه های درونت که تا رها شون نکنی آروم نمیشی..امروز هم از اون روزها بود. که همه اش با خودم حرف می زدم توی دلم ، آن هم بلند بلند ..وقتی پشب میزم نشسته بودم و درس می خواندم و از پنجره جلو میزم کوه ها را نگاه می کردم و شیشه ای که باران داشت آب به صورتش هی پرت می کرد...وقتی توی آژانس بودم و راننده آژانس ازم پرسید که موسیقی اگر اذیتتون میکنه خاموش کنم ضبط رو، و من گفتم نه، مگه میشه آدم از موسیقی خوشش نیاد؟ و اون گفت مثل بچه ای که دندون نداره و نمی تونه بعضی چیزها را بخوره، بعضی ها هم ابزار درک موسیقی را ندارن، یعنی شعورشو ندارن و من بقیه راه را داشتم با خودم حرف می زدمو به موسیقی ای که گذاشته بود فکر می کردم..یا وقتی سوار اتوبوس بودم و دخترا از هر طرف صداشون میومد و به ناچار حرف هاشونو می شنیدم و آرزو می کردم که خدایا خودشیفتگی را از دختران و زنان ما دور بنما و به جایش کنمی عقل و شعور به آنها عنایت بنما و از این چیزها .. یا وفتی توی ماشین بودم و باران میومد و با صدای بلند آهنگ گوش می دادم و می خواندم و همان موقع پشت چراغ قرمز پسر بچه ای با موهای خیس و لپ های از سرما گل انداخته چسبید به شیشه ماشین و حالم از خودم بهم خورد... یا همین الان که اینجا دارم این واژه های یتیم را رها می کنم..

 

۲. برایم گل نرگس بگیر..آن روز که..

 

۳. وبلاگ "ن.ف" را داشتم میخوندم..یه جا نوشته بود : مخلوط بوی سیگار و ادکلن، مست کننده ترین بوی دنیاس...

و من یاد این افتادم که یکبار با چنین بویی مست شدم و این مستی هنوز از سرم نپریده است..و این در حالی بود که نه سیگاری بود و نه ادکلنی...شاید..

 

۴.سفر..این بار.. آغازی برای یک پایان و پایانی برای یک آغاز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 0:30  توسط فرناز فرضی  | 

 

 ۱. ز گهواره تا گور دانش بجوی؟ بسه دیگه بابا! حالم از هرچی گهواره و گور هست داره بهم می خوره!

 

۲. بگذار سفر تو را با خودش ببرد...

 

۳. بعضی وقت ها یه چیزی کمه..شاید هم یه چیزهایی...

 

۴. آنکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان در توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

 

ا.شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 22:15  توسط فرناز فرضی  | 

۱. خستگی، کوفتگی، اما هم چنان حفظ ظاهر کردن . تقصیر خودمه، هزار تا کارو میخوام با هم انجام بدم! 

 

۲. یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود...

..

زار و زار گریه می کردن پریا..

..

۳. تعلیق..چاره ای هم نیست. یعنی خودم نمی خواهم... اینجور که از شواهد و قرائن پیداست

۴. هفته ای که گذشت تمام جانورهای باغ خانه ام یک جورهایی پیدایشان شد..حتی آنهایی که آزاد کرده بودم تا بروند، حتی آنهایی که گازم گرفته بودند یا چنگ انداخته بودند،حتی آنهایی که دوستشان نداشتم... این دنیای جانور ها هم دنیای عجیبی است..

۵.رقصم گرفته بود

مثل درختکی در باد

آنجا کسی نبود

غیر از من و خیال و تنهایی

...

تنها،تنها، رقصیدم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آبان1388ساعت 0:43  توسط فرناز فرضی  | 

برای "ن"...

 

شیر گرم بخور، سوپ بلدی درست کنی؟ برنج تازه هم با اون مرغ های توی یخچال بخور. فرص هاتم به موقع بخور.. کلا استراحت کن تا زودتر خوب شی

پ.ن۱:دلم برایت تنگ شده، دلم می خواست اینجا بودی و زنگ می زدی کله صبح که پاشو بیا خونمون.می اومدم و با هم ماکارونی درست می کردیم و بعد می شستیم می خوریم و به قول خودت تفت می دادیم همه رو  و می خندیم.

 

پ.ن۲: تو یکی از نقاط اکسترموم نسبی زندگی من هستی. البته از نوع مینیممش!  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 1:19  توسط فرناز فرضی  | 

این ها را می نویسم تا از یادم نرود ، تا بماند و هر وقت خواندم یادم بیاید که چه چیزهایی هست که باید یادم بماند...

 ۱. شدم مثل سگ پا سوخته، گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی اینکه همش دارم میدوم،گفت خسته ای؟ گفتم نه،فکر نمی کنم... اگر اینجوری نباشم ناراضی می شوم، گفت...انقدر گفت که باید تا چند روز به حرف هایش فکر کنم..شاید باید تغییر رویه داد کمی

 

۲. هر بار که عاشق شوی تکه ای از روحت را وسط می گذاری و بعد که بخواهی فراموش کنی باید با چاقو آن تکه را از خودت جدا کنی.. جایش زخم می شود..اگر همینطور ادامه دهی، زمانی می رسد که دیگر هیچی برای خودت نمی ماند...

 

۳. مثل ژله نباش که در هر ظرفی که بریزندت همان شکل را به خودت بگیری

 

۴. گفت تو رویا می فروشی اما من امید می فروشم

گفتم من به کسی نمی گویم از من رویا بخر، بی انصاف هم نباش، امید هم می فروشم

گفت رویا فروشی شغل شریفی نیست 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:27  توسط فرناز فرضی  | 

 دیروز ...گفت فردا یادت باشه فلان کارو انجام بدی.گفتم فردا نمیرسم.صبح من هم می خوام برم.گفت به عواقبش فکر کردی؟ حرف را عوض کردم.

**

امروز صبح زود پا شدم،گفت زود پاشدی. گفتم می خوام برم دیگه.  دوباره گفت به همه ی عواقبش فکر کردی؟نمیگم نرو، اصلا باید هم رفت، فقط می خوام با ذهن آماده بری. حرف را عوض نکردم. چای ام را خوردم.

**

 درست آن لحظه ای که تمام گلو و چشم و گوشم داشت می سوخت و زور می زدم که نفس بکشم، جوابش را دادم، توی دلم بهش گفتم که فکر کردم و همین فکرهاست که عذابم می دهد. 

**

سرمشق امشب : بنویس شجاعت..بخوان...

تو بگو

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 20:20  توسط فرناز فرضی  | 

۱. گاهی دلم می خواهد دو نفر باشم. که آن یکی ام به این یکی ام کمک کند. هم فکری بدهد،وقتی دلش می گیرد باهاش حرف بزند، و توی کارهایی که مثل خر گیر کرده همراهی اش کند. الان هم از اون موقع هاس

 

۲. چقدر من از صدای بلند آدما بیزارم..وقتی داد می زنند یا بلند گریه می کنند یا جیغ می زنند یا..

 

۳. تو مسئولی اگر خاطره ای بسازی...هیچ این را می دانستی؟ هیچ این را می دانستم؟

 

۴. باران می بارد و من احساس می کنم می توانم همه چیز را تغییر دهم. و درست در همین لحظه دلم می خواهد زیر باران بدوم و فراموش کنم تمام آن چیزهایی که می توانستم تغییر دهم.

 

۵. گرمی دستای من کم شده دستاتو بده / دستای سرد منو گرم بکن، باد پاییز سرده

(ترانه ای از کوروش یغمایی)

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 23:3  توسط فرناز فرضی  |