شب..
شب که میشه، تو کوچه ی غم
اشک من میشه ستاره
من...
چشمامو به ابرا میدم
آسمون بارون می باره..
..
پ.ن۱: نشسته ای توی یک کافه دنج و یکی دارد برایت حرف می زند، از خودش می گوید ، از تو می گوید، از این می گوید که چقدر تو برای آرامش بخشی و... ولی تو داری به صدایی که توی کافه هست گوش می کنی، صدای عماد رام که دارد می خواند و تو را با خود می برد به تمام پاییزهای مه آلودی که به یاد می آوری و نمی آوری...
پ.ن۲: قبل تر ها..پاییز که می شد..وقتی باران می آمد، وقتی آدم ها خودشان را با خودشان جمع می کردند توی خیابان و صورت ها از سرما سرخ بود، وقتی مه می زد، آن وقت ها اگر آهنگ عاشقانه ای می شنیدم..دلم هری می ریخت پایین و یاد تمام خاطرات تیله ای ام از پاییز و آدم هایش می افتادم..اما اینروزها فرق کردم انگار..می ترسم..می ترسم دیگر هیچ وقت، هیچ کس دلم را نلرزاند...
پ.ن۳: تیله زیباست. انقدر که وقتی داری تیله بازی می کنی انقدر محو رنگ هایش هستی که متوجه به هم خوردن صدای تیله ها نمی شوی..
پ.ن۴:بعد از مدت ها بدون هیچ خود سانسوری..نوشتم
۲. گفت آرام تر می شوی، شاید هم شده ای و خودت هنوز انقدر سرگرم خودت هستی که متوجهش نشدی.. خوب که دقت می کنم انگار واقعا آرام شده ام و صبرم کمی بیشتر شده..هر چه که هست این تغییر گرمم می کند..
۳. تو یک بازنده ای!
پ.ن: این را گفتم که تلاشت را بکنی که برنده شوی .
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش نکنی
...
امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری کن
بگذار به آرامی بمیری
...
پابلو نرودا
۲. برایم گل نرگس بگیر..آن روز که..
۳. وبلاگ "ن.ف" را داشتم میخوندم..یه جا نوشته بود : مخلوط بوی سیگار و ادکلن، مست کننده ترین بوی دنیاس...
و من یاد این افتادم که یکبار با چنین بویی مست شدم و این مستی هنوز از سرم نپریده است..و این در حالی بود که نه سیگاری بود و نه ادکلنی...شاید..
۴.سفر..این بار.. آغازی برای یک پایان و پایانی برای یک آغاز...
۱. ز گهواره تا گور دانش بجوی؟ بسه دیگه بابا! حالم از هرچی گهواره و گور هست داره بهم می خوره!
۲. بگذار سفر تو را با خودش ببرد...
۳. بعضی وقت ها یه چیزی کمه..شاید هم یه چیزهایی...
۴. آنکه میگوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است که
آوازش را از دست داده است
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید
هزار آفتاب خندان در توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
ا.شاملو
۲. یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود...
..
زار و زار گریه می کردن پریا..
..
۳. تعلیق..چاره ای هم نیست. یعنی خودم نمی خواهم... اینجور که از شواهد و قرائن پیداست
۴. هفته ای که گذشت تمام جانورهای باغ خانه ام یک جورهایی پیدایشان شد..حتی آنهایی که آزاد کرده بودم تا بروند، حتی آنهایی که گازم گرفته بودند یا چنگ انداخته بودند،حتی آنهایی که دوستشان نداشتم... این دنیای جانور ها هم دنیای عجیبی است..
۵.رقصم گرفته بود
مثل درختکی در باد
آنجا کسی نبود
غیر از من و خیال و تنهایی
...
تنها،تنها، رقصیدم...
شیر گرم بخور، سوپ بلدی درست کنی؟ برنج تازه هم با اون مرغ های توی یخچال بخور. فرص هاتم به موقع بخور.. کلا استراحت کن تا زودتر خوب شی
پ.ن۱:دلم برایت تنگ شده، دلم می خواست اینجا بودی و زنگ می زدی کله صبح که پاشو بیا خونمون.می اومدم و با هم ماکارونی درست می کردیم و بعد می شستیم می خوریم و به قول خودت تفت می دادیم همه رو و می خندیم.
پ.ن۲: تو یکی از نقاط اکسترموم نسبی زندگی من هستی. البته از نوع مینیممش!
۱. شدم مثل سگ پا سوخته، گفت یعنی چی؟ گفتم یعنی اینکه همش دارم میدوم،گفت خسته ای؟ گفتم نه،فکر نمی کنم... اگر اینجوری نباشم ناراضی می شوم، گفت...انقدر گفت که باید تا چند روز به حرف هایش فکر کنم..شاید باید تغییر رویه داد کمی
۲. هر بار که عاشق شوی تکه ای از روحت را وسط می گذاری و بعد که بخواهی فراموش کنی باید با چاقو آن تکه را از خودت جدا کنی.. جایش زخم می شود..اگر همینطور ادامه دهی، زمانی می رسد که دیگر هیچی برای خودت نمی ماند...
۳. مثل ژله نباش که در هر ظرفی که بریزندت همان شکل را به خودت بگیری
۴. گفت تو رویا می فروشی اما من امید می فروشم
گفتم من به کسی نمی گویم از من رویا بخر، بی انصاف هم نباش، امید هم می فروشم
گفت رویا فروشی شغل شریفی نیست
**
امروز صبح زود پا شدم،گفت زود پاشدی. گفتم می خوام برم دیگه. دوباره گفت به همه ی عواقبش فکر کردی؟نمیگم نرو، اصلا باید هم رفت، فقط می خوام با ذهن آماده بری. حرف را عوض نکردم. چای ام را خوردم.
**
درست آن لحظه ای که تمام گلو و چشم و گوشم داشت می سوخت و زور می زدم که نفس بکشم، جوابش را دادم، توی دلم بهش گفتم که فکر کردم و همین فکرهاست که عذابم می دهد.
**
سرمشق امشب : بنویس شجاعت..بخوان...
تو بگو
۲. چقدر من از صدای بلند آدما بیزارم..وقتی داد می زنند یا بلند گریه می کنند یا جیغ می زنند یا..
۳. تو مسئولی اگر خاطره ای بسازی...هیچ این را می دانستی؟ هیچ این را می دانستم؟
۴. باران می بارد و من احساس می کنم می توانم همه چیز را تغییر دهم. و درست در همین لحظه دلم می خواهد زیر باران بدوم و فراموش کنم تمام آن چیزهایی که می توانستم تغییر دهم.
۵. گرمی دستای من کم شده دستاتو بده / دستای سرد منو گرم بکن، باد پاییز سرده
(ترانه ای از کوروش یغمایی)