**
امروز صبح زود پا شدم،گفت زود پاشدی. گفتم می خوام برم دیگه. دوباره گفت به همه ی عواقبش فکر کردی؟نمیگم نرو، اصلا باید هم رفت، فقط می خوام با ذهن آماده بری. حرف را عوض نکردم. چای ام را خوردم.
**
درست آن لحظه ای که تمام گلو و چشم و گوشم داشت می سوخت و زور می زدم که نفس بکشم، جوابش را دادم، توی دلم بهش گفتم که فکر کردم و همین فکرهاست که عذابم می دهد.
**
سرمشق امشب : بنویس شجاعت..بخوان...
تو بگو
۲. چقدر من از صدای بلند آدما بیزارم..وقتی داد می زنند یا بلند گریه می کنند یا جیغ می زنند یا..
۳. تو مسئولی اگر خاطره ای بسازی...هیچ این را می دانستی؟ هیچ این را می دانستم؟
۴. باران می بارد و من احساس می کنم می توانم همه چیز را تغییر دهم. و درست در همین لحظه دلم می خواهد زیر باران بدوم و فراموش کنم تمام آن چیزهایی که می توانستم تغییر دهم.
۵. گرمی دستای من کم شده دستاتو بده / دستای سرد منو گرم بکن، باد پاییز سرده
(ترانه ای از کوروش یغمایی)
پ.ن۱: مدتی است به راحتی اشکم در نمی آید.حتی در اوج ناراحتی و عصبانیتم که باشم فقط احساس می کنم که دارم بنفش می شوم و بعد سیاه و بعد سفید و این رنگ عوض کردن همینطور ادامه دارد اما دریغ از یک قطره اشک. اما دیشب انقدر برایت گریه کردم که یادم رفت ببینم رنگم عوض شد یا نه.
پ.ن۲: زودتر برگرد.همه مان منتظرت هستیم .
۲. لم داده ام روی صندلی و به "ترانه های جنوب" از " سهیل نفیسی" گوش می کنم...
م بی چه (چرا) وا ت بد امک (کردم)
ت بی چه وا م بد اتک (کردی)
م یکدم غرق ت بودم
ت بی چه عشقم در اتک (کردی)
م از ت الهام اگفتم (می گرفتم)
ت از م پرهیز اکردی (می کردی)
...
پ.ن: گاهی آدم دلش می خواهد بی دلیل عاشق شود
۲. مجمع الجزایر کشف نشده، با یک جزیره مرکزی و تعداد نامعلومی جزیره کوچک و بزرگ در اطرافش..وسط یک دریا که معلوم نیست به کجا می رسد...
من آنجام..یا بهتر بگویم..من آنم
۳. امروز با چند جور غذای یزدی آشنا شدم و به شدت صمیمیتی وصف نشدنی اتفاق افتاد. شما را توصیه می کنم به یافتن شوهری از توابع یزد که غذا هم بلد باشه درست کنه!
۳.شاعر میگه:
بچرخونش کمرو!!
من میگم:
چیزی نمی گم. در این شرایط فقط باید به حرف شاعر گوش کرد!
پ.ن: کسی به خودش نگیره!
جواب: سیبیل شیر!
۲. این شهر پر است از مردانی که بیمارند و با این بیماری که نامش شهوت است دست و پنجه نرم می کنند و گاه خود خبر ندارند ... و من هرچه فکر می کنم می بینم هیچ آرزویی نمی توانم برایشان داشته باشم.
۳. خندیدن. آن هم از ته دل. چیزی که مدتی بود نداشتمش و تمام خنده ها لبخند های تحقیر شده ای بودند که بر حسب موقعیب بدل به خنده می شدند
ولی دیروز و امروز...خندیدم.بدون فکر و بدون هیچ تبدیلی...چسبید...
۲. من همینجا اعلام می کنم که نود درصد دختران و زنانی که می شناسم و شاید هنوز نمی شناسم را دوست ندارم و در دلم به حماقت هایشان،حسادت هایشان و رذالت هایشان می خندم.
پ.ن۱:اگر روزی دختری داشته باشم جوری تربیتش می کنم که شبیه هیچ دختر دیگری نباشد.
پ.ن۲: اگر هم پسر بودم،فکر می کنم هیچوقت ازدواج نمی کردم،مگر آن که آن دختری که شبیه هیچ دختر دیگری نباشد را پیدا می کردم.
۳. گفت نقاب بر چهره داری.
راست گفت.
۴.من باید گم میشدم.من باید می ایستادم و آن خانم را سوار می کردم.من باید دور می زدم و راهم دور میشد و آن خانم را می رساندم.من باید مسیر را فراموش می کردم.من باید می فهمیدم همه اینها یک بازی کودکانه است. من باید بازی می کردم.من باید قاعده بازی را یاد می گرفتم.من باید پیدا می شدم.باز.
می خواستم بت بگم چقد پریشونم
دیدم خودخواهیه دیدم نمی تونم
پ.ن: ندارد!
* فقط بچهها میدانند که در جستجوی چه هستند.
* تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی.
* اهلی کردن یعنی چه؟ روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شدهای است یعنی علاقه ایجادکردن.
* من مسئول گلم هستم.
پ.ن۱: چقدر دلم می خواهد همیشه بچه بمانم.
پ.ن۲: چقدر دلم می خواهد اسم این وبلاگ را عوض کنم و بگذارم شازده کوچولو.
پ.ن۳: چقدر دلم می خواهد که اهلی شوم.